781
در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد همچو سرو این تن من بی دل و جان برخیزد
من گمانم تو عیان پیش تو من محو به هم چون عیان جلوه کند چهره گمان برخیزد
چون رسد سنجق تو در ستمستان جهان ظلم کوته شود و کوچ و قلان برخیزد
بر حصار فلک ار خوبی تو جمله برد از مقیمان فلک بانگ امان برخیزد
بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار تا ز گلزار چمن رسم خزان برخیزد
پشت افلاک خمیدست از این بار گران ز سبک روحی تو بار گران برخیزد
من چو از تیر توم بال و پرم ده بپران خوش پرد تیر زمانی که کمان برخیزد
رمه خفتست و همی گردد گرگ از چپ و راست سگ ما بانگ زند تا که شبان برخیزد
هین خمش دل پنهانست چو رگ زیر زبان آشکارا شود آن رگ چو زبان برخیزد
این مجابات مجیرست در آن قطعه که گفت بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
782
خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد
خبرت هست که ریحان و قرنفل در باغ زیر لب خنده زنانند که کار آسان شد
خبرت هست که بلبل ز سفر بازرسید در سماع آمد و استاد همه مرغان شد
خبرت هست که در باغ کنون شاخ درخت مژده نو بشنید از گل و دست افشان شد
خبرت هست که جان مست شد از جام بهار سرخوش و رقص کنان در حرم سلطان شد
خبرت هست که لاله رخ پرخون آمد خبرت هست که گل خاصبک دیوان شد
خبرت هست ز دزدی دی دیوانه شحنه عدل بهار آمد او پنهان شد
بستدند آن صنمان خط عبور از دیوان تا زمین سبز شد و باسر و باسامان شد
شاهدان چمن ار پار قیامت کردند هر یک امسال به زیبایی صد چندان شد
گلرخانی ز عدم چرخ زنان آمده اند کانجم چرخ نثار قدم ایشان شد
ناظر ملک شد آن نرگس معزول شده غنچه طفل چو عیسی فطن و خط خوان شد
بزم آن عشرتیان بار دگر زیب گرفت باز آن باد صبا باده ده بستان شد
نقش ها بود پس پرده دل پنهانی باغ ها آینه سر دل ایشان شد
آنچ بینی تو ز دل جوی ز آیینه مجوی آینه نقش شود لیک نتاند جان شد
مردگان چمن از دعوت حق زنده شدند کفرهاشان همه از رحمت حق ایمان شد
باقیان در لحدند و همه جنبان شده اند زانک زنده نتواند گرو زندان شد
گفت بس کن که من این را به از این شرح کنم من دهان بستم کو آمد و پایندان شد
هم لب شاه بگوید صفت جمله تمام گر خلاصه ز شما در کنف کتمان شد
783
ای دریغا که حریفان همه سر بنهادند باده عشق عمل کرد و همه افتادند
همه را از تبش عشق قبا تنگ آمد کله از سر بنهادند و کمر بگشادند
این همه عربده و تندی و ناسازی چیست نه همه همره و هم قافله و هم زادند
ساقیا دست من و دامن تو مخمورم تو بده داد دل من دگران بیدادند
من عمارت نپذیرم که خرابم کردی ای خراب از می تو هر کی در این بنیادند
ای خدا رحم کن آن را که مرا رحم نکرد به صفات تو که در کشتن من استادند
بیخودم کن که از آن حالتم آزادیهاست بنده آن نفرم کز خود خود آزادند
دختران دارم چون ماه پس پرده دل ماه رویان سماوات مرا دامادند
دخترانم چو شکر سرتاسر شیرینند خسروان فلک اندر پیشان فرهادند
برچسب:
نویسنده: amir
تاريخ: دوشنبه
6 خرداد
1392 ساعت: 18:41